تبلیغات
هوای تازه

هوای تازه

هوای تازه نگاه تازه به آرمان شهر ماست

 

نجار پیر...!!!

 

نوع مطلب :شهرکرد ،انتخابات مجلس ،چهار محال و بختیاری ،حرف دل ،دانشگاه ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:سیاوش کیانی

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.

یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 

این داستان ماست.


ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.


یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

 

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازیم باشیم!!!

اینجا شهر من شهرکرد نیاز به یه سیاستمدار جدید داره!!

کسی که ..............................................



استاد با حال....!!!

 

نوع مطلب :شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،دانشگاه ،طنز ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:سیاوش کیانی

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه میانداخت.

یه روز دخترا تصمیم گرفتند با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون....

قضیه به گوش استاد رسید (میدونید كه، توسط عده ای از آقا پسرهای جان بر كف!!!!!)، جلسه بعد استاد کمی دیر اومد سر کلاس و برای توجیه دیر آمدنش گفتاز انقلاب داشتم میومدم، دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده، رفتم جلو پرسیدم، گفتند با کارت دانشجویی شوهر میدن!

دخترا پا شدند كه برن بیرون، استاد گفت: کجا میرید، وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود! تمام کلاس رفت رو هوا !!!! "



مصاحبه خبرگزاری "جن نا" با هیلاری کلینتون

 

نوع مطلب :طنز ،

نوشته شده توسط:تینا مبینی

مصاحبه خبرگزاری "جن نا" با هیلاری کلینتون

آن همسر بیل و کلنگ ، آن وزیر خل وضع و مشنگ ، آن هَووی مونیکا چی چی نسکی ، آنکه میرود روی مُخها اسکی ، آنکه بدون آرایش است خاله ریزه ، با مِش وَ اپیلاسیون مونالیزه ، آن سوژه ی امشب کلاغ نیوز ، آن به قول پرز موش دست آموز ، مهمان دائمیه هتل هیلتون ، پیر زن عجوزه هیلاری کلینتون

اندر احوالات هیلاری نبشته اند که وی را چهرَتی بسیار کریه و نازیبا بود.

نقل است که از فرط زشتی و کراهت دائم الآرایش بود و کنیزکان و فرّاشان ملات به دست در پی او روان بودی . آورده اند شبی همسرش "بیل" فریاد برآورد هوی ضعیفه کدام گوری هستی؟ هیلاری اشنافه ای نمود و گفت: در پی رفع حاجت

"بیل" که در اثر هجرتهای پی در پی هیلاری مجنون وار در پی لیلی خویش دراز بودی نعره همی برآورد که " امروز برای من شرابی ای عشق    هرچند که از پایه خرابی ای عشق " هیلاری تا این جُملَت بشنید در گوشه ای مهجور فریاد همی زد که " گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من" اما "بیل مجنون" را یارای هضم این مصاحبت نبود ناگهان صیحه ای از فراز جگر بکشید و گفت بیا دیگه لامصب . هیلاری نیز با همان چهرت کریه آنچنان که تو دانی نزد وی هبوط نمودی و عرضه داشت سمعاً و طاعتا ارباب ، در خدمتیم

"بیل مجنون" که مست از می ناب بودی و در فراق یار خمار ، چشم بگشود و تا رخسار هیلاری بدید صحیه ای مجدد از ماوراء التحت وجود بکشید و به سر و صورت خود کوفتی و همچنان که به سمت اندرونی در حرکت بود فریاد همی برآورد «جن ، جن اومده ، کمک ، به دادم برسید ، جن اومده ، بگیریدش ، جن ، جن ، ..»

مجری : سلام خانم کلینتون لطفا خودتون رو به صورت کامل برای بینندگان ما معرفی کنید

هیلاری : سلام ، راستش خانم من که شما باشی ، هیلاری غضنفرآبادی هستم 107 ساله از محله قولنج آباد واشنگتن ، البته بعد از ازدواج با "بیل" عزیزم اسمم عوض شد و بهم میگن هیلاری کلینتون ، البته بچه ها بعضی مواقع باهام شوخی میکنن و بهم میگن هیلاری جنی!

مجری : وا چه حرفا ، جنی برا چی خانم

هیلاری : راستش مجری من که شما باشی ، ما از روز اولی که سر کار اومدیم دیدیم که هر اطلاعاتی که از  سیا و موساد و بقیه برو بچ بهمون میرسه یا کاملا غلطه یا هَمَش غلطه! مثلا از جنگ ویتنام گرفته تا جنگ عراق و افغاستان و اینا.. اگه دقت کنید تو همشون ما شکست خوردیم و مقصر اصلی هم همین سازمانهای جاسوسی ما بودند که همه اطلاعاتشون غلط بوده

مجری : وا خواهر ، خب این چه ربطی به اجنه و ارواح داره

هیلاری : راستش خبرنگار من که شما باشی ، من دیدم اینا هی دارن سوتی میدن و لیبرالیسم داره به خطر میافته خودم دست به کار شدم و اخبار و اطلاعات رو مستقیما از ارواح خبیثه و اجنه دریافت می کنم

مجری : اِ وا مگه میشه؟ چطوری ؟ به منم یاد میدی؟

هیلاری : راستش رو به روی من که شما باشی ، این که کاری نداره واسه ما ، بلاخره احضار چهار تا روح زپرتی و دوتا جن قُضمیت که سخت تر از پرورش بن لادن و ملاعمر و صدام حسین و همین بچهه ریگی و.. که نیست

مجری : وا به حق چیزای ندیده و نشنیده ، حالا میشه اسم چندتا از جن هاتون رو برا ما بگید و بگید که اونا برای شما چیکارا کردن

هیلاری : بله چرا نمیشه ، راستش اون طرف میز که شما باشی ، من تا به حال تنهایی 5 تا روح احضار کردم و ازشون آمار و اطلاعات گرفتم و کلی هم با هم همکاری کردیم ، کلی جن و پری هم تا به حال خودشون تماس گرفتن و با من همکاری کردن این همکاری همچنان ادامه داره

مجری : خانم هیلاری ، میشه اسم چندتا از اون ارواح خبیثه و اجنه تون رو بهمون بگید

هیلاری : راسیتش ، یکیش اسمش اکبر گنجیه که هم قیافه اش و هم اندیشه اش کاملا جنیه و من خودمم حقیقتش میترسم بهش نزدیک بشم، اون یکیش اسمش الان یادم نیست اما تو انتخابات قبلی ایران از بین 4 نفر پنجم شد و خدائیش خیلی با نمکه و من فقط واسه خنده و شادابیم روحش رو احضار می کنم ، یکی دیگش هم که هر وقت می اومد دست یه خانمی تو دستش بود که فکر کنم یا زنش بود یا همسرش ، یه روح دیگه هم که خیلی متمدن بود و یه هشت سالی هم با ما در ارتباط کامل بود اما خیلی هم خالی می بست که منو به جان "بیل" عزیزم قسمم داد اسمشو به کسی نگم ، یکی دیگه هم الان یکی دو سالیه تو لندنه و چون راهش به ما نزدیکه دیگه با روحش کاری نداریم ، از اجنه هم زیادن مثل مثلا آل سعود و آل خلیفه و همین قذافی و عبدالله اردنی و مبارک و هرتزل و ...

مجری : اع ، اینا که همه شون بچه های خودمونن

هیلاری : بله داداش پس چی فکر کردی! تازه اسم خیلیهای دیگه رو هنوز نگفتم

مجری : ممنون هیلاری جن (اع ببخشید) جان ، از اینکه تو گفتگوی ما شرکت کردی تشکر میکنم

هیلاری: جن خودتی و اون شوهر شلخته ات ، اصلا شما کی هستی و از کدوم خراب شده داری با من مصاحبه می کنی؟

مجری : من "کریس جن سیس" خبرنگار خبرگزاری «جن نا» هستم



گفتم خدا دلگیرم...

 

نوع مطلب :سخن بزرگان ،شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،حرف دل ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:تینا مبینی

گفتم :خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من؟

گفتم :دلم را ربودند گفت پیش از من؟

گفتم :چقدر دوری گفت تو یا من/

گفتم :خدایا تنهاترینم گفت پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت غیر از من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت بیش از من؟

گفتم :خدایا اینقدر نگو من گفت من توام تو هم من.

 

 

 



ورزش برا سلامتی بده . میگی نه نگاه کن

 

نوع مطلب :شهرکرد ،حرف دل ،دانشگاه ،طنز ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:تینا مبینی

اگر پیاده روی و دوچرخه سواری برای سلامتی مفیده پستچی باید همیشه زنده باشه! یه نهنگ تمام روز رو شنا می کنه، ماهی و آب می خوره ولی باز هم چاقه! یه خرگوش بیشتر وقتا در حال دویدنه و جنب و جوش داره و گیاه خواره ولی فقط ۱٫۵ سال عمر می کنه! یه لاک پشت جنب و جوش نداره، به آرامی حرکت می کنه و هیچ کاری نمی کنه ولی ۴۵۰ سال عمر می کنه! خودتون قضاوت کنید، باز هم می گید ورزش کنم !؟



طرز تفکر من در مورد مردم:

 

نوع مطلب :شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،انتخابات مجلس ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:تینا مبینی

طرز تفکر من در مورد مردم:

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه

یا از من سرسخت ترن  که بهشون میگم کله خر یا  بی خیال ترن که بهشون میگم ببو

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم فضول یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق

خدا رو شکر که بقیه ی ایرانیا مثل من فکر نمیکنن والا معلوم نیست مملکتمون به چه روزی می افتاد

 



با هوش ترین رئیس جمهور دنیا.....!!!!

 

نوع مطلب :طنز ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:تینا مبینی


باهوش ترین رییس جمهور دنیا کیه؟

هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود! !!

 بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد.

زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید ! ... ... ... برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید! سارکوزی هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید ! فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و یک پیرمرد... پیرمرد گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده! پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون!!



وطن یعنی چه.....

 

نوع مطلب :شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،حرف دل ،دانشگاه ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:تاتیانا ترابی


وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟
وطن یعنی چه، یعنی رود دریـــــــا؟

وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی كشت، ریشــه؟

وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟
وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟

وطن یعنی چه، یعنی كار، پیشـــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟


وطن یعنی همه آب و همه خــــاك
وطن یعنی همه عشق و همه پاك

وطن یعنی محبت، مهربانی
نثار هر كه دانی و ندانـــــی

وطن یعنی نگاه هموطن دوســــــت
هر آنجایی كه دانی هموطن اوست

وطن یعنی قرار بـــی‌قراری
پرستاری، كمك، بیمار‌داری

وطن یعنی غم همسایه خوردن
وطن یعنی دل همسایه بــــردن

وطن یعنی درخت ریشه در خاك
وطن یعنی زلال چشمه پـــــــاك

ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند، كارون

دنا، الوند، كركس، تاق‌بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگـــــــان

وطن یعنی بلنــدای دمــاونـــــد
شكیبا، دل در آتش، پای در بند

وطن یعنی شكوه اشترانكوه
به دریای گهر استاده نستوه

وطن یعنی سهند صخره پیكر
ستیغ سینه در سنگ تمنــدر


عشق واقعی....

 

نوع مطلب :حرف دل ،

نوشته شده توسط:تاتیانا ترابی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 



خاطرات یک پزشک...

 

نوع مطلب :طنز ،

نوشته شده توسط:تاتیانا ترابی

یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود.
به دختره گفتم : مشکلتون چیه ؟
گفت : "دلهره" دارم.
مادرش زد زیر خنده و بعد گفت :
مامان ! دل پیچه نه دلهره !

پرسیدم : چیز ناجوری نخوردین ؟
مادرش گفت : چرا "چیسپ" خورده و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه : مامان چیپس نه چیسپ ... ‌


گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت : آقای دکتر ! گلوش چرک داره ؟
گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه.
گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه.


به دختره گفتم : مشکلتون چیه ؟
با یه صدای گرفته گفت : هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره...

به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم : اسهال هم دارین ؟
گفت : حالتشو دارم اما نمیاد ‌


به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم : قبلا هم سابقه داشتین ؟
گفت : مثلا چه سابقه ای ؟
بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین ؟
گفت : مثلا چه داروئی ؟
نسخه شو که نوشتم گفتم : دیگه هیچ ناراحتی نداشتین ؟
گفت : مثلا چه ناراحتی ؟

به خانمه گفتم : اشتهاتون خوبه ؟
گفت : هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم...

پیرمرده گفت : همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم.
گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه ؟
گفت : نه آرنج دست چپم "خیلی" درد میکنه


خانمه اومد و گفت : برام یه آزمایش بنویس.
گفتم : چه آزمایشی ؟
گفت : نمیدونم !
چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد. چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد حالا میخوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته ؟


!!!!....accepted

 

نوع مطلب :شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،حرف دل ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:سیاوش کیانی

بپذیر گاهی آنچه اصرار داریم به داشتنش، بهترین نیست!

بپذیر گاهی گذشتن، تنها راه رسیدن است!

بپذیر گاهی کابوس به رؤیا می رساندت!

بپذیر گاهی که آنچه به دنبالش می دوی شاید سراب باشد!

بپذیر که گاهی آنچه بد می پنداری اش، بهترین است برایت!

گاهی انکار کن دلت را ؛ تا با اصرار هایش غافلت نکند از زیبایی هایی که در انتظار توست و متوقفت نکند و مانعت نشود در رسیدن به خوشبختی!

بپذیر گاهی باید به دلت شک کنی تا به یقین برسی!



!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط:ستاره حیدریان دهکردی

دیشب گرسنه بود کودکی که مرد. چه اسان به خاک پس دادنش و چه دردناک تر از مرگ او داستان مادرش که تن فروخت نه از هوس،از برای نان.
اما سهراب مرده بود.......
همسایه اش زیارتش قبول از مکه آمده بود...... 


نامه بسیار شگفت انگیز...!!!!

 

نوشته شده توسط:سیاوش کیانی


داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان می دهم هیچ خواننده ای نمی تواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری می رود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل ...
ادامه مطلب

مگسی را کشتم.....

 

نوع مطلب :سخن بزرگان ،شهرکرد ،چهار محال و بختیاری ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:مهراد متین

 
مگسی را کشتم.

نه به این جرم که حیوان پلیدی است .بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است.

طفل معصوم به دور سر من می چرخید.

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش .تا به این حد گندم.

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد .

مگسی را کشتم.



دورویی مشکلی دیگر

 

نوع مطلب :شهرکرد ،انتخابات مجلس ،چهار محال و بختیاری ،حرف دل ،دانشگاه ،دانشجویی ،

نوشته شده توسط:مهراد متین

سلام باز هم به فکر افتادم تا یکی دیگر از مشکلات شهر و دیارمون را مطرح کنم!!!

          این بار وقتی می خواستم در مورد مشکلات بنویسم به خودم گفتم باید با خودم رو راست باشم تا مشکلات اصلی رو بهتر ببینم!! و همین کلمه یعنی رو راستی منو به صرافت انداخت!!! باید رو راست بگم دلیل خیلی از مشکلات ما همین رو راست نبودن و بدتر از اون درویی هست! مشکلی که رو راست بگم از کوچکترین واحد اجتماعی ما یعنی خانواده شروع میشه!!پدر به بچه خودش میگه سیگار بده اما خودش استفاده می کنه!زن از روی زور و اجبار ازدواج کرده اما به شوهرش میگه دوستت دارم!وقتی بچه های این خانواده وارد بخش های بزرگتر جامعه می شن خوب این یعنی گسترش درویی!!

         دو رویی بزرگترین آفتیه که یک سیاستمدار ممکنه به اون آلوده بشه!سیاستمدار دورو مردم رو با ظاهر زیبا فریب میده!سیاستمدار دو رو به مردم دروغ میگه!سیاستمدار دورو خودش برای مردم مشکلی درست میکنه که تنها خودش میتونه اونو حل کنه و با این کار از مردم اخاذی میکنه!!سیاستمدار دو رو کسی هست که در مرام و مسلکش رای و نظر مردم هیچ اهمیتی نداره اما میاد و خودشو به رای میذاره و برای بدست آوردن رای مردم بجای رو کردن نکات قوی سابقش،چون نکته مثبتی در گذشتش نداره،مردم رو تهدید میکنه،تطمیع میکنه،مجبور میکنه که به اون رای بدن! 

         نتیجه ای که میخوام بگیرم این که باید برای انتخاب شایسته ی سیاستمدار خوب اول از همه ببینیم کدوم سیاستمدار داره قول میده که به مردم دروغ نگه!کدوم سیاستمدار توی صحبتاش دروغ وجود نداره!کدوم سیاستمدار وعده ی بی سروته نمیده!و از همه مهمتر کدوم سیاستمدار رای مردم واقعا براش مهمه!و این هم جز از طریق مطالعه ی گذشتشون امکان پذیر نیست!



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3